0 مورد
سبد خرید شما خالی است.
در شرایط فعلی کشور، احتمالاً برای خیلی هامون پیش اومده که وقتی وارد یک سازمان میشویم، از کارفرما و مدیرعامل گرفته تا کارمندها و حتی مراجعین، همه یک جمله مشترک میگویند:
«الان شرایط کشور خوب نیست.»
بازار بیثبات است. آینده معلوم نیست. هزینهها بالا رفته. مردم کمتر خرید میکنند. تصمیم گرفتن سختتر شده و خیلی چیزها قابل پیشبینی نیست.
همه اینها درست است. نمیشود فشارهای بیرونی را نادیده گرفت. اقتصاد، تورم، محدودیتها، شرایط اجتماعی و فضای کلی کشور، واقعاً روی کسب و کارها اثر میگذارند.
اما دقیقاً همینجاست که موضوع مدیرعامل ها و یک دروغ رایج خودش را نشان میدهد.
آن دروغ رایج چیست؟
اینکه فکر کنیم همه مشکلات سازمان، فقط و فقط از بیرون سازمان میآید.
سؤال مهم اینجاست:
آیا واقعاً همه مشکلات یک سازمان از بیرون می آید؟
آیا هر ضعفی که امروز در سازمان می بینیم، فقط نتیجه شرایط بازار و اقتصاد است؟
واقعیت اینه که خیلی وقتها بحران، مشکل اصلی سازمان نیست. بحران فقط باعث میشود مشکلاتی که از قبل وجود داشتهاند، واضحتر دیده شوند.
مثل نوری که روی ترکهای دیوار می افتد. ترکها از قبل بوده اند، اما حالا بهتر دیده میشوند.
اینجاست که بحث دروغ مدیرعامل ها جدیتر میشود. چون گاهی مدیران، همهچیز را به شرایط بیرونی ربط می دهند، در حالی که بخشی از مشکل، مدتهاست داخل خود سازمان وجود دارد.
مثلاً سازمانی را تصور کنید که تصمیمگیری در آن همیشه عقب می افتد. جلسه برگزار میشود، بحث هم زیاد میشود، اما آخرش همهچیز با جمله هایی مثل این تمام میشود:
این مدل مدیریت فقط مربوط به دوران بحران نمی باشد. در روزهای عادی هم همین سبک تصمیمگیری میتواند سازمان را ضعیف کند. فقط در زمان بحران، اثرش بیشتر خودش را نشان میدهد.
یا سازمانی را تصور کنید که در آن مشخص نیست هر فرد دقیقاً مسئول چه کاری است. یک کار بین چند نفر می چرخد. هر واحد میگوید: «این وظیفه ما نیست» و موضوع را به واحد دیگری پاس می دهد.
نتیجه چه میشود؟
زمان از دست میرود. اختلافها بیشتر میشود. کارها عقب می افتد و در نهایت هیچ کس هم پاسخگو نیست.
این دیگر مشکل بازار محسوب نمیشود. این مشکل ساختار داخلی سازمان به شمار میرود.
چالش بعدی، انتقال نادرست اطلاعات به حساب می آید.
وقتی اطلاعات شفاف منتقل نشود، شایعه جای واقعیت را میگیرد. کارکنان بهجای اینکه روی کارشان تمرکز کنند، انرژی شان را صرف حدس زدن میکنند.
ذهنشان درگیر این سؤال ها میشود:
همین ابهام ساده، بهرهوری را پایین می آورد و فضای سازمان را سنگین میکند.
مشکل دیگر، نبود سیستم پیگیریست. کاری شروع میشود، اما به نتیجه نمیرسد. پروژهها باز می مانند. جلسهها برگزار میشوند، اما خروجی مشخصی ندارند.
در چنین فضایی، همه درگیرند، همه خستهاند، همه تلاش میکنند؛ اما نتیجهای که باید، به دست نمی آید.
استخدام اشتباه هم یکی دیگر از ریشههای مهم ضعف سازمانی محسوب میشود. وقتی فرد مناسب در جای مناسب قرار نگیرد، فشار اشتباه روی کل تیم پخش خواهد شد. بعضی کارها وابسته به یک یا دو نفر میشود و اگر آن افراد نباشند، کل سیستم دچار مشکل می شوند.
سازمانی که نداند مهم ترین کارش چیست، در بین کارهای زیاد اما کم اثر قرار می گیرد. همه مشغول اند، اما الزاما همه در مسیر هدف حرکت نمیکنند.
پس وقتی از مدیرعامل ها و دروغ رایجشان حرف میزنیم، منظورمان انکار شرایط سخت بیرونی به حساب نمی آید. منظور اینه که نباید پشت شرایط بیرونی پنهان شد و مشکلات داخلی سازمان را ندید.
پس آن دروغ رایج چیست؟
اینکه بگوییم:
«همهچیز تقصیر شرایط بیرونی است.» نه. همهچیز تقصیر بیرون نیست.
البته شرایط بیرونی اثر دارد. گاهی هم اثرش بسیار جدی میشود. اما مدیر حرفهای کسی هست که بتواند بین این دو تفاوت بگذارد:
مشکلاتی که از بازار، اقتصاد و شرایط کشور می آیند؛و مشکلاتی که از داخل خود سازمان ریشه گرفته اند.
سؤال درست برای یک مدیر این نیست که:
«چرا شرایط اینقدر سخت است؟»
سؤال درست اینه:
«کدام مشکل سازمان من، حتی اگر شرایط بهتر شود، باز هم باقی میماند؟»
اگر جواب این سؤال را پیدا کنیم، تازه مدیریت واقعی شروع میشود.